چکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چکن . [ چ ِ ک َ] (اِخ ) دهی از دهستان آتش بیک بخش سراسکند شهرستان تبریز که در ٣٠ هزارگزی باختر سراسکند و ١٤ هزارگزی راه آهن میانه به مراغه واقع است . کوهستانی است با هوای معتدل که ٢٤٣ تن سکنه دارد. آبش از چشمه و رودخانه . محصولش غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
چکن . [ چ َ ک َ ] (اِ) در لهجه ٔ قزوینی، به معنی ذقن و زنخ و زنخدان است . چک و چانه، در تداول اهالی قزوین . و رجوع به چک شود.
چکن . [ چ َ / چ ِ ک َ / ک ِ ] (ترکی، اِ) نوعی از کشیده و زرکش دوزی و بخیه دوزی باشد. (برهان ).نوعی از کشیده بود. (جهانگیری ). نوعی از کشیده و زرکش دوزی . (انجمن آرا) (آنندراج ). نوعی از کشیده که ازابریشم الوان بر جامه و غیره نقش کنند. (غیاث ). زرکش دوزی و بخیه دوزی . (ناظم الاطباء). چکین : خروس وار سحرخیز باش تا سر و تن به تاج لعل و قبای چکن بیارایی . کمال الدین اسماعیل (از جهانگیری ). دلم به سوزن غم خسته باد همچو چکن ز آستانه ٔ تو پای اگر کشیده کنم . رضی الدین نیشابوری . رجوع به چکن دوزی و چکین شود.