چگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چگل . [ چ ِ گ ُ ] (اِخ ) دهی از بخش میان کنگی شهرستان زابل که در ٨ هزارگزی شمال باختری ده دوست محمد، نزدیک راه افغانستان واقع است . جلگه و معتدل است و ٣٥٢ تن سکنه دارد.آبش از رودخانه ٔ هیرمند. محصولش غلات، پنبه و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری وراهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
چگل . [ چ ِ گ ِ ] (اِ) گل و لای و لجن را گویند. (از برهان ) (ناظم الاطباء).
چگل . [ چ ِ گ ِ ] (اِخ ) ناحیتی است و اصل او از خلخ است و لکن ناحیتی است بسیارمردم و مشرق او و جنوب او حدود خلخ است مغرب وی حدود تخس است و شمال وی ناحیت خرخیز است . (حدود العالم ص ٥٢). نام شهریست از ترکستان که مردم آنجا بغایت خوش رو می باشند، و در تیراندازی عدیل و نظیر ندارند. (برهان ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). شهری است به ترکستان که منسوب بدانجا را چگلی گویند و به خوبرویی و تیراندازی معروفند. (انجمن آرا) (آنندراج ). یکی از شهرهای معروف ترکستان قدیم . نام شهری است از ترکستان قدیم که ظاهراً مردم آن شهر به زییایی معروف بوده اند، و بدین مناسبت شاعران در اشعار خود خوبرویان را بدین شهر نسبت داده یا به مردم این شهر تشبیه کرده اند : «... و هرچیزی که از ناحیت خلخ افتد و از ناحیت خرخیز افتد از چگل نیز خیزد». (حدود العالم ). گفتم که گر دو تیر گشاید سوی چگل گفتا یکی چگل بستاند یکی ختن . فرخی . گرهی را نهالها ز چگل گرهی را نهالها ز ختن . فرخی (از دیوان ص ٣٠٨). ملکی کو ملکان را سر و مایه شکند لشکر چین و چگل را به طلایه شکند. منوچهری . بی دلکان جان و روان باختند با ترکان چگل و قندهار. منوچهری . ز ترک چگل خواست چینی کمان به جم گفت کای نامور میهمان . اسدی . پری روی ریدک هزاراز چگل ستاره صد و کوس زرین چهل . اسدی . آنچه نی را کرد شیرین جان و دل و آنچه خاکی یافت زآن نقش چگل . مولوی . ندانم از چه گل است آن نگار یغمایی که خط کشید بر اوصاف نیکوان چگل . سعدی . طمع کرده یاران چین و چگل چو سعدی وفا ز آن بت سنگدل . سعدی . محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل . سعدی . چون اثر دندان عاشق بر اندام بت چگل و گیسوی ضیمران سیاه و دراز چون شب عاشقان بیدل . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٢٦). به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج که نافه هاش ز بند قبای خویشتن است . حافظ. ♦ شمع چگل ؛ کنایه از معشوق یا هر زیبارخی : سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی . حافظ. تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل لایق بزمگه خواجه جلال الدینی . حافظ. صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم . حافظ. رجوع به چگلی شود.