ژاغر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ژاغر. [ غ َ ] (اِ) چینه دان . به تازی آن را حوصله خوانند. کژار. چینه دان مرغ : خورنداز آنچه بماند ز من ملوک زمین تو از پلیدی و مردار پر کنی ژاغر. عنصری (خطاب باز سپید به زاغ ). وگر مرغکی کوچک آید فراز دهدش آب و چینه بروز دراز چو از بس چنه پر شود ژاغرش گرد زورمندی تن لاغرش . اسدی . از خون دلیران بدشت، شیران از نیزه ٔ او پر کنند ژاغر. قطران . از کشتگان هنوز طیور و سباع را پر گوشت ژاغر است و پر از استخوان شکم . معزی . کبوتری است که بر چنگ و مخلب شاهین براه دیده ز ژاغر برافکند ارزن . ازرقی . مرغ توام مرا پر فرمان ده و بپران که الاّ سزای دانه ٔ تو ژاغری ندارم . خاقانی . از دل و رخسارشان خوردند چندان کرکسان کز شبه منقار و از زرنیخ ژاغر ساختند. خاقانی . دائم از چینه های انعامش پر بود مرغ آز را ژاغر. لطیفی (از شعوری ).