ژغژغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ژغژغ . [ ژَ ژَ ] (اِ صوت ) آوازی که در محل چیزی خوردن و جاویدن و خائیدن چیزی از دهان ... از دندانها برآید. ◄ صدای بهم خوردن دندانها بسبب بسیاری سرماو کثرت قهر و غضب . (برهان ). دندان غرچه : ژغژغ دندان او دل می شکست جان شیران سیه میشد ز دست . مولوی . ◄ صدا و آواز برهم خوردن گردکان و بادام و امثال آنها وقتی که در جوال یا جائی دیگر بریزند و برهم خورد. (برهان ) : گر دهد خود کی دهد آن پرحیل جوز پوسیده ست و گفتار دغل ژغژغ آن مغز و عقلت را برد صدهزاران عقل را یک نشمرد. مولوی . گرنه خوش آوازی مغزی بود ژغژغ آواز قشری که شنود. مولوی . ژغژغ آن زان تحمل می کنی تا که خاموشانه بر مغزی زنی . مولوی . چون بادامها را در کف جمع کنی و بجنبانی بانگی و ژغژغی می کند. (بهاءالدین ولد).