ژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ژ. (حرف ) ژی یا زاء معقوده و یا زاء فارسی . نشانه ٔ حرف چهاردهم از حروف تهجّی است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ عدد نیست (مگر اینکه قائم مقام زاء باشد) و در حساب ترتیبی نشانه ٔ عدد چهارده (١٤) است . ابدالها: > این حرف به «ت » بدل شود: ارژنگ = ارتنگ : به قصر دولتم مانی و ارژنگ طراز سحر می بستند بر سنگ . امیرخسرو. اگر مانی شود زنده چو بیند نقش توقیعش بمیرد باز از شرم نگارستان ارتنگش . سیف اسفرنگی . > وبه «ج » تبدیل گردد: ژدوار = جدوار. لاژورد = لاجورد. موژان = موجان . نوژ = نوج . کژ = کج . هژده = هجده . هژیر = خجیر و هجیر : به شاه جهان گفت زردشت پیر که در دین ما این نباشد هجیر. فردوسی . نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر با طالع سعادت و با کوکب منیر. منوچهری . دست به می شاه را و دل به هژیران دیده به روی نکو و گوش به قوّال . منوچهری . لژن و لژند = لجن : کردم تهی دو دیده ٔ خود را ز خون دل تا شد ز اشکم آن زمی خشک چون لژن . عسجدی . خصمانش گر به زور چو شیران نر شوند چون خوک خشت خورده بمیرند در لژند. اثیرالدین اخسیکتی . پیش دست تو مگر لاف صفا زد ورنه بحر را بهر چه در حلق نهادند لجن . رفیعالدین لنبانی . دانژه = دانجه . منیژه = منیجه . کاژ = کاج : ای تیغ زبان آخته بر قافله ٔ ژاژ چشمت به طمع مانده سوی نان کسان کاژ. ناصرخسرو. غرض چمیدن و حمل است اگرنه بتراشد ز کاژ و نوژ به یک روزه ده شتر نجار. اثیرالدین اخسیکتی . اخ اخی برداشتی ای گیج کاج تا که کالای بدت یابد رواج . مولوی . سرو و شمشاد و صنوبر بید و کاج و نارون درنمی بایدکنون چیزی بجز داروی دن . ؟ باژ = باج : به بیچارگی باژ و ساوگران پذیرفت با هدیه ٔ بی کران . فردوسی . رسولان رسیدند با ساو و باج همایون کنان شاه را تخت و تاج . نظامی . فاژه = فاجه (به معنی دهن دره ): ساقی به شیشه ریز ز ساغر شراب ناب خصم نشاط، فاجه و خمیازه شد مرا. ابونصر نصیرای بدخشانی . اگر ندانی بندیش تا چگونه بود که سبزه خورده به فاژه بهارگه اشتر. لبیبی . کژک = کجک : آن کژک بر تارک فیل از شکوه بود تیغ کوه بر بالای کوه . امیرخسرو. داد از پی ضبط فیل مستش از قوس قزح کجک به دستش . هاتفی . نوژ = نوج : چو طوطی گشت شاخ بید و شاخ سرو و نوژ وگل نشستند ارغنون سازان بزیر سایه ٔ طوبی . منوچهری . زیب زمانه باد ز تاج و سریر تو تا هست زیب بستان از سرو و بید و نوج . مجد همگر. نژند =نجند : پیاده ٔ سپه آرای او دویست هزار چو پیل مست و پلنگ نژندو ببر بیان . فرخی . ناژو = ناجو : چو بر ناژو سرایان گشت نارو به صحرا شد گرازان گور و آهو. عبدالمجید (از آنندراج ). ناجوی این باغ به وجد و خروش بوده چو سکان فلک سبزپوش . نظامی (از آنندراج ). > به «ر» بدل شود: واژون = وارون . > به «ز» تبدیل گردد: کوژ = کوز : بدو گفت کای پشت بخت تو کوز کسی از شما زنده مانده ست نوز. اسدی . ژُکیدن = زُکیدن . آژخ = آزخ . ژیره = زیره . > به «س » مبدّل گردد: تکژ = تکس . > به «ش » مبدل شود: باژگونه = باشگونه . دُژ = دُش . دُژخدای = دُش خدای . لژن = لَشن . خاکژی = خاکشی . > به «ن » ابدال پذیرد: ژاپن = نی پن . > به «ی » بدل شود: ژاپن = یابان . > حرف «ژ» در تعریب به «ق » بدل شود: قنذفیل و قندویل = ژنده پیل . > و به «غ » بدل گردد: اسطاژیرا = اسطاغیرا . حرف «ژ» با «ز» قافیه آید، مانند: جهان از بدان ویژه او داشتی به رزم اندرون نیزه او داشتی . دقیقی . و چون «نوز» و «سوز». رجوع به نوز شود.