کابلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کابلی . [ ب ُ ] (ص نسبی ) منسوب به کابل : رقص کابلی، خنجر کابلی، اهلیلج کابلی : کنون چنبری گشت پشت یلی نتابد همی خنجر کابلی . فردوسی . درفش درفشان پس پشت او یکی کابلی تیغ در مشت او. فردوسی . بقلب اندرون چند از ایشان بکشت چو بیچاره تر گشت بنمود پشت . فردوسی . ز ترکان بسی در پس پشت اوی یکی کابلی تیغ در مشت اوی . فردوسی .
کابلی . [ ب ُ ] (ص نسبی، اِ) بمعنی اهلیلج کابلی است . (دزی ج ٢ ص ٤٣٤). و رجوع به اهلیلج شود. ◄ ماهون درختی به امریکا. (دزی ایضاً).
کابلی . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان تحت جلگه بخش فدیشه شهرستان نیشابور، واقع در ١٦ هزارگزی شمال فدیشه . جلگه، معتدل، سکنه ٔ آن ٣٤٣ تن است آب آن از قنات . محصول آنجا غلات و تریاک و شغل اهالی زراعت و کرباس بافی و قالیچه بافی و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).