کابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کابی . (ع ص ) بلند و مرتفع. ◄ بر روی افتاده . (منتهی الارب ). ◄ خاک ریزان و روان . یقال : فلان کابی الرماد؛ ای عظیمه منهال . (منتهی الارب ) (قطر المحیط). و من المجاز (هو کابی الرماد)؛ ای (عظیمه ) مجتمعه فی المواقد منهال لکثرته ؛ ای مضیاف . (تاج العروس ). ◄ آتش زنه که آتش از او بیرون نیاید.
کابی . (اِخ ) هیثم بن کابی . محدث است . (منتهی الارب ).
کابی . (اِخ ) کاوه . کاوه ٔ آهنگر. (مفاتیح العلوم خوارزمی ) : چون این ظلم (ضحاک ) و قتل جوانان بدین سبب مستمر گشت، کابی آهنگری اصفهانی از بهر آنکه دو پسر آن کشته بود خروج کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٣٥). رجل من قریة کولانه یسمی کابی، خرج علی بیوراسف . (مافروخی ص ٤٠). مردی بود از دیه کودلیه (کذا) نام او کابی بر بیورسف پادشاه خروج کرد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٨٦). رجوع به کاوه شود.