کاتوره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاتوره . [ رَ / رِ ] (ص ) سرگشته . (لغت فرس نسخه ٔ خطی متعلق به مرحوم اقبال ) (صحاح الفرس ) (معیار جمالی ) (اوبهی ) (برهان ) . شیفته سار. حیران . سرگردان بود همچون آسیمه . (فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ) : آن بلبل کاتوره ٔبرجسته ز مطموره چون دسته ٔ طنبوره گیرد شجر از چنگل . منوچهری . دوستش عاقل است و پابرجای دشمنش ابله است و کاتوره . شمس فخری . ◄ (اِ) آسیمگی . سرگردانی : هیچ راحت می نبینم در سرود و رود تو غیر از این فریاد کز وی خلق را کاتوره خاست . رودکی . مؤلف فرهنگ انجمن آرا گوید: فخر قواس بزای معجمه بمعنی گرانی آورده و این بیت (فوق ) رودکی را شاهد کرده ... و برای زای معجمه وقتی شاهد شود که قافیه ٔ بیت معلوم باشد. ◄ دوار. سرگیجه . ◄ مؤلف برهان گوید: بمعنی کارآگاه هم هست که منهی و اخبار رساننده باشد. این معنی اشتباه است، زیرا در صحاح الفرس (نسخه ٔ کتابخانه ٔ مؤلف ) پس از شرح کلمه ٔ «کاتوره » آمده : کارآگاه، منهی باشد که اخبار باز رساند و کارآگاه لغتی است مستقل و معنی آن بمعنی کاتوره داده شده .