کاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاج . (ق ) کاچ . کاش . کاشکی . افسوس . لیت . (برهان ).یا لیت . (اوبهی ). افسوس کردن در کارها : ای کاج که بر من اوفتادی خاکی که مرا به باد دادی . نظامی . کاج بیرون نیامدی سلطان تا ندیدی گدای بازارش . سعدی . آن عزیزان چوزنده می نشدند کاج اینان دگر بمردندی . سعدی . کاج کانروز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر. سعدی . کاج کان دلبر عیار که من کشته ٔ اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده ببویم . سعدی . کاج با دل هزار جان بودی تا فدا کردمی بدیدارش . سعدی . ای کاج ز در درآمدی دوست تا دیده ٔ دشمنان بکندی . سعدی . پادشاهی ملک بخشی همچو او کاج بودی در همه آفاق کاج . شمس فخری . تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی . حافظ. فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی کمینه ذرّه ٔ خاک در تو بودی کاج . حافظ. خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت ای کاج که من بودمی آن بنده ٔ مقبل . حافظ.
کاج . (اِ) چک . تپانچه . قفا. سیلی . سیلی و گردنی . (برهان ). پس گردنی . پشت گردنی . کشیده . لت : گوئی که منم مهتر بازار نمدها بس کاج خورد مهتر بازار و زبگر. منجیک . مرد را گشت گردن و سر و پشت سر بسر کوفته به کاج و به مشت . عنصری . چون رشوه بزیر زانویش در شد صد کاج قوی بتارکش بر زن . ناصرخسرو. گر میان پیش میر بگشایند حق ایشان بکاج بگذارند. ناصرخسرو. از پیت کوس خورده کوه به تیر وز تکت کاچ خورده باد شمال . مسعودسعد. همچو دزدان به کتف بسته آونگ دراز. دزد نی، چوب خورد کاج خورده مسخره نی . سوزنی . نهاده دام قوافی ز بهر صید صلت سزای آنکه قفاشان شود بکاج ادیم . سوزنی . ما را دو مهتر است که ار کاج درخوهیم بی رنج و منت تو برسانند بی شمار. سوزنی . ز چاکاچاک کاج حاجب بوم قفا گه سرخ کرده راست استاد بدان تا کاج خوردن پیشه گیرد چو شاگردان پذیرد زخم استاد. سوزنی . گُه گربه شود چون گربه غوشه کند از آرزوی کاج فریاد. سوزنی . اگر صبوح کند کاج باشد و مطراق همی زنندش چندانکه بشکند سر و تار. سوزنی . تحفه ٔ تست و عطای تو عطیه بر ما ما همه ساله ورا کاج بیاد تو خوریم . سوزنی . نی چون تو کسی که آب تتماج خورد در مصطبه ها بغل زندکاج خورد. سوزنی . او بوق من به هار مزعفر همی کند من یال او بکاج معصفر همی کنم . سوزنی . چو جلق زد بحریفان زبان دراز کند ز بهر کاج حریفان کند دراز قفا. سوزنی . کز در کاج باشی ار ناری خط نان و رساله و خط چاچ بسخا و بزرگواری خویش ببر از یال من چکاچک کاج کاج صمصام را سزد بر یال سوزنی را ترانه بر ره چاج . سوزنی . از قاضی کفندره دستار برگرفت وز من همین و آنگه کاجی میان تار. سوزنی . کسی کو گردن تسلیم دارد ز کرّمنای ما دارد دو صد تاج اگر هستی فروشد عقل سرکش بزن بر گردنش آنگه دو صد کاج . مولوی (از آنندراج ).
کاج . (ص ) کاژ. لوچ . احول . دوبین : اخ اخی برداشتی ای گیج کاج تا که کالای بدت یابد رواج . مولوی . این قضا را هم قضا داند علاج عقل خلقان در قضا گیج است و کاج . مولوی .