کار افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اُ دَ) (مص ل.)<BR>۱- با کسی سر و کار پیدا کردن.<BR>۲- حادثه پیش آمدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اُ دَ) (مص ل.) ۱- با کسی سر و کار پیدا کردن. ۲- حادثه پیش آمدن.
لغتنامه دهخدا (نسخه SQL)
کار افتادن . [ اُ دَ ] (مص مرکب ) با کسی معامله کردن . معامله افتادن . (آنندراج ). کار ببودن . ◄ سر و کار پیداکردن : با روی تو گر چشم مرا کار افتاد آری همه کارها به مردم افتد. کمال الدین اسماعیل . ◄ حادثه . واقعه ٔ سوء. واقعه ای پیش آمدن . حادثه ای روی دادن . کار صعبی ببودن : حمزه تیر در کمان نهاد و بر آهو راست کرد که بزند، آهو با او بسخن آمد و گفت چرا از پس من همی آئی که ترا خود به خانه کار افتاده است . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). اکنون کار افتاده است پشت و پناه من خدای عز و جل است . (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). چون نزدیک این جماعت رسیدند و دانستند که کار افتاد براق حاجب فرمود تا عورات نیز به لباس مردان پوشیده شدند.(جهانگشای جوینی ). کار با عمامه و قطر شکم افتاده است خم در این مجلس بزرگیها به افلاطون کند. صائب . گر به جان کار من افتاد ملامت نکنید که منم عاشق و این کار مرا افتاده ست . خواجه آصفی (از آنندراج ). ما سیه روزان دمی از فتنه ایمن نیستیم خال شد پامال خط با زلف کار افتاده است . میرزارضی دانش (از آنندراج ).