کارجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارجوی . (نف مرکب ) کارجو. آنکه شغل خواهد. بیکاری که کار طلبد. کارجوینده . جویای کار. ◄ منهی : بیامد چو نزدیک قیصر رسید یکی کارجویش بره بر، بدید. فردوسی . بسی یاد کردند از آن کارجوی به سال چهارم پدید آمد اوی . فردوسی . ابا هر هزاری یکی کارجوی برفتی نگهداشتی کار اوی . فردوسی . چون بند کرددر تن پیدایی این جان کار جوی نه پیدا را. ناصرخسرو.