کارد به استخوان رسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارد به استخوان رسیدن . [ ب ِ اُ ت ُ خوا / خا رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از تنگ آمدن و قریب بهلاک شدن . (غیاث ). بستوه آمدن . جان بلب آمدن . بجان آمدن . کار بجان رسیدن : کار ستمت بجان رسیده ست وین کارد به استخوان رسیده ست . اخسیکتی . چون کارد به استخوان رسیدش زخمه بهلاک جان رسیدش . نظامی . در پرید و عشق را در بر گرفت عقل و جان را کارد آمد به استخوان . عطار. چون رسید آن کارد اندر استخوان حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان . مولوی . بازخر، ما را از این نفس پلید کاردش تا استخوان ما رسید. مولوی . به حاتم ار بجهان آید التجا نکنم به استخوان رسد ار کاردم به دست نیاز. ابن یمین .