کاردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاردار. (نف مرکب، اِ مرکب ) وزیر پادشاه را گویند و کارداران جمعآن است که وزیران باشند. (برهان ). عامل . (دهار) (تفلیسی ). والی . (ربنجنی ) (تفلیسی ). حاکم . صاحب منصب . (ناظم الاطباء). وکیل . مأمور : پس شداد بخلیفتان خویش نامه نوشت، به جهان اندر، هر کجا پادشاهی وی بود، امیران و خلیفتان و کارداران و وکیلان و استواران وی بودند و آنچه بدین ماند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و باید که اگر رعیتی از دست کارداری گله کند که بدو بیداد کرده بود، ملک باید که محابا کند و سوی کاردار میل نکند و آن بیداد از رعیت بردارد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و اگر کارداران از ایشان چیزی ستدند که ایشان را نادادنی بود... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و همه ٔ سمرقندیان با رافع یکی شدند که از ستمهای علی بن عیسی و کارداران او ستوه شده بودند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). طاهر اهواز بگرفت و بدان شهرها که نزدیک اهواز بودکارداران فرستاد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و کاردار «کاذاخ » از دست تبت است . (حدود العالم ). و کاردار شهر «کسان » از تبت رود. (حدود العالم ). و مهتران او را [ماناشن را ] اندر قدیم براز بنده خواندندی و اکنون کاردار، از حضرت ملک گوزگانان رود. (حدود العالم ). نباید که از کارداران من [ اردشیر ] ز سرهنگ و جنگی سواران من بخسبد کسی دل پر از آرزوی گزاینده با مردم نیکخوی . فردوسی . چو رفتی سوی کشوری کاردار بدو شاه گفتی درم خوار دار. فردوسی . همان کارداران با شرم و داد که دارای دارا بشان کار داد. فردوسی . بنزدیک آن کش خرد نیست بهر به هر کاردار سر اندیب شهر. اسدی (گرشاسبنامه ). بدان مرز هرچ از بزرگان بدند و گر کارداران و دهقان بدند. ستایش کنان پاک رفتند پیش همه ساخته هدیه ز اندازه بیش . اسدی . بغار علی درنشد کس، مگر به دستوری کاردار علی . ناصرخسرو. شکوه او بامارت اگر در آرد سر بودش رای زن و کاردار از آتش و آب . مسعودسعد. کمینه کارسازت آسمان است کهینه کاردارت روزگاراست . مسعودسعد (از آنندراج ). و سیف [ ذویزن ] را هم غلامانش به شکارگاه اندر بکشتند و از آن [ پس ] کارداران پارسیان آنجا بودند و اندر عهد پرویز باذان بود. (مجمل التواریخ و القصص ص ١٧٢). و طلحه به زمین تازیان بیرون آمد و طایفه ٔ بنی اسد همه از دین برگشتند و هر قوم که از دین برگشتندی کاردار صدقات را بیرون کردندی . (مجمل التواریخ والقصص ). و فرمود تا کارداران عمرولیث را بکشتند و بسیار مال بیاوردند. (تاریخ بخارا ص ١٠٦). علی بن احمد را به فاریاب فرستاد و فرمود تا کارداران عمرولیث را بکشتند. (تاریخ بخارا). کارداران ازل بر دولتش تا ابد فتوی مسجل کرده اند. خاقانی . کارداران خویش را فرمود تا برند از دز افکنندش زود. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٦٢). کارداران و کارفرمایان هم قویدست و هم قوی رایان . نظامی (هفت پیکر ایضاً ص ٩٧). کارداران ز حمل کشور او حمل ها ریختند بر در او. نظامی . اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند، برق تیغ همه کارداران فرمان برند که تخم تو در خاک می پرورند. سعدی (بوستان ). ◄ مأمور سیاسی است که در غیاب وزیر مختار یا سفیر کبیر موقتاً نمایندگی دولت خود را نزد دولت دیگری عهده دار شود و پیشتر شارژدافر گفته میشد. (فرهنگستان ). ◄ سازنده ٔ پول و سکه کننده . (ناظم الاطباء).
کاردار. (اِ) غارسنگ . کلوخ (؟). (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
کاردار. (اِخ ) یکی از پسران سه گانه ٔ وزرگ فرماندار مهر نرسه که مانند پسران دیگر برای او در اردشیر خوره قریه ای با آتشگاه بنا نمود و کاردار در زمان حیات پدر خویش بمقام ارتشتاران سالار یا سپهسالار بزرگ رسید. (ترجمه ٔ ایران در زمان ساسانیان کریستنسن چ ٢، ص ١٥٢، ٣٠٢، ٣٠٣).