کارسازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارسازی . (حامص مرکب ) عمل کارساز. تیاری و تدارک . (ناظم الاطباء). تهیه ٔ اسباب : مغنی کجائی به گلبانگ رود بیاد آور آن خسروانی سرود که تا وجد را کارسازی کنم برقص آیم و خرقه بازی کنم . حافظ. ◄ آمادگی . ◄ مهم سازی . ◄ ظرافت . ◄ صنعت و دستکاری . ◄ چابکی . و چالاکی . مکر و مکاری و حیله بازی در کار. ◄ ادا و تسلیم . ◄ پرداخت . (ناظم الاطباء).