کاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِفا.) ناخوش، ناپسند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (اِفا.) ناخوش، ناپسند.
(~.) ۱- (ص نسب.) مستعد، لایق کار. ۲- (عا.) صاحب شغل و مقام.
(رِ) (اِ.) پشتواره، بسته کوچک از هیزم و علف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاره . [ ] (اِ) اسم هندی مطبوخات مسهله و منضجه است . (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به کارهه شود.
کاره . [ رَ / رِ ] (اِ) پشتواره . (جهانگیری ). پشتواره است و آن بسته ای باشد کوچک از هیزم و علف و غیره که بر پشت بندند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). بار که بر پشت برند. (پیانکی ). کول بار که بر پشت حمل کنند. حِمْل . کولباره . عِکمَه : و اما الجاحظ، فما مِنا معاش الکتاب الاّ من دخل داره اوشن علی کلامه الغارة و علی کتفه منه الکارة . (قاضی فاضل، مقدمه ٔ کتاب التاج ). فخرجت کانی لص قد خرج من بیت قوم علی قفا غلامی الثیاب و العقیدة کارة. (معجم الادباء ج ١ ص ٣٩٩). به کاف فارسی نیز آمده است . مقایسه شود با کاره ٔ خاک و کاره ٔ سنگ و کاره ٔ بار که در خراسان کرسنگ و کره سنگ و کرّه سنگ (به تشدید راء) گویند. (فرهنگ نظام ) (حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین، حاشیه ٔ لغت کاره ). ◄ نسج عنکبوت . کارتُنَک .
کاره . [ رَ / رِ ] (ص نسبی ) هر چیز کارآمدو لایق و قابل کار و کسی که از وی کار آید. ◄ منصوب . صاحب منصب و مقام . (ناظم الاطباء). مؤثر. شاغل مقامی . دارای شغلی . بکار مشغول . ◄ در ترکیب آید و صفت فاعلی سازد همچون ستمکاره . هرکاره . همه کاره . هیچ کاره . (از فرهنگ معین ) : ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست . حافظ. هیچ کاره همه کاره است . ◄ عامل و فاعل (عمل خوب و بد). شهرت در عملی خوب یا بد بهم رساندن . آن کاره : برون شد حاجب شه بارشان داد شه آنکاره دل در کارشان داد. نظامی . این کاره، بدکاره، بیکاره، ستمکاره : سیاه و ستمکاره و سهمناک چو دودی که آید برون از مغاک . نظامی . گله از دست ستمکاره بسلطان گویند چون ستمکاره تو باشی گله پیش که بریم . سعدی (صاحبیه ). گنه بود مرد ستمکاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را. سعدی (بوستان ). نصفه کاره، نیمه کاره، هرکاره . - کاره ای بودن در جائی یا نبودن ؛ صاحب نفوذ یا سلطه ای بودن یا نبودن : من در آنجا کاره ای نیستم .
مترادف و متضاد واژهدان
کارآمد، موثر صاجبمقام (متضاد: بیکاره)