کارگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارگه . [ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) کارگاه . مَنسَج . مَنسِج . (منتهی الارب ). کارگه مخفف کارگاه است . در تداول امروز در خراسان آن را بالاخص بمعنی محل قالی بافی یا پارچه بافی آورند : یکی گازر آن خرد صندوق دید بپویید و ز کارگه برکشید. فردوسی . نقش بندان ازل نقش طراز شرفش بر از این کارگه مختصر آمیخته اند. خاقانی . ◄ جای کار. کارخانه : کارگه است این فلک بعمر همی کار بفرمان کردگار کند. ناصرخسرو. در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما در کارگه کوزه گران کوزه شویم . (منسوب به خیام ). ◄ جای پر نقش و نگار. مکانی که برای تزیین آن کار هنرمندانه انجام گرفته باشد : بدانجا رفت و آنجا کارگه ساخت بدوزخ در چنان قصری بپرداخت . نظامی . خواجه به زان نیافت بارگهی ساخت اندر میانه کارگهی . نظامی . نقش آن کارگه دگرگون بود از حساب من و تو بیرون بود. نظامی . ◄ مجازاً دنیا. گیتی . جهان . عالم امکان : جامه ٔ پهن تر از کارگه امکانی لقمه ٔ بیشتر از حوصله ٔ ادراکی . سعدی (بدایع). حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست . حافظ. و رجوع به کارگاه شود.