کاستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاستن . [ ت َ ] (مص ) کاهیده شدن . (انجمن آرا). اکراء. (تاج المصادر بیهقی ).خسر. (تاج المصادر بیهقی ). خساره . خسران . (دهار). نقصان یافتن . کم شدن . تقلیل . مقابل فزودن و افزودن . کاهیدن . کاهانیدن . کاهش، لازم و متعدی آید : کنون خوان و می باید آراستن بباید به می غم ز دل کاستن . فردوسی . کی عیب سرزلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است . عنصری . گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است ای فزوده ز چرا چاره نیابی تو ز کاست . ناصرخسرو. هیچ کارم نیست جز جان کاستن بر امید لعل جان افزای تو. عطار. ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق آمد همه برخاستیم . مولوی . بحرهای جمال گیرد کاست . آذری . ◄ کم کردن . تفریق کردن . (فرهنگستان ). ◄ کاستن ماه، محق . امحاق . تمحق . (منتهی الارب ). تغییر ماه ازحالت بدر بهلال : و رجوع به «کاست » و «کاهیدن » و «کاهش » شود.