کاستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاستی . (حامص ) نقصان و کم شدگی . نقص . منقصت : که ای برتر از کژّی و کاستی بهی زان فزاید که تو خواستی . فردوسی . چنین گفت موبدبه شاه جهان که آن گور دیوی بد اندر نهان که بهرام را خواند ازراستی پدید آرد اندر دلش کاستی . فردوسی . گر ایدون که یابم ز تو راستی بشویی به دانش دل از کاستی . فردوسی . خداوند هستی وهم راستی از اویست بیشی و هم کاستی . فردوسی . به گیتی کیمیا چون راستی نیست که عز راستی را کاستی نیست . (ویس و رامین ). چو در داد شاه آورد کاستی به پیچد سر هر کس از راستی . اسدی (گرشاسبنامه ). چو گشتی تمام آیدت کاستی . اسدی (ایضاً). بلکه مصنوعی تمام است این بقول منطقی گر تمام این است هرگز نیست او را کاستی . ناصرخسرو. ترا من همی راستی داده ام تو از من همی کاستی جسته ای . ناصرخسرو. بر زمین چون پادشا گشتی گرفتی کاستی بر فلک چون بدر گردد کاستی گیرد قمر. امیرمعزی . ماه ندیده کاستی سرو کشیده راستی دلبرمن براستی راست چنان آمده ست . سوزنی . از کجی افتی به کم و کاستی وز غم رستی تو اگر راستی . نظامی . ◄ خسارت . ضرر. زیان . ◄ حیله . کژی . ◄ کاستی ماه، امحاق .