کاست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاست .(مص مرخم، اِمص ) کاستن . کاهیدن . نقصان : چو خورشید بی کاست بادی و راست بداندیش چون ماه بگرفته کاست . اسدی . گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است ای فزوده ز چراچاره نیابی تو ز کاست . ناصرخسرو. ازیرا که همچون گیا در جهان رونده ست همواره بیشی و کاست . ناصرخسرو. آفت کاست یافت بر من دست انده خواست گشت بر من چیر. مسعودسعد. گر شمع تویی مرا چرا باید سوخت ور ماه تویی مرا چرا باید کاست . امیر معزی (از جهانگیری ). زآنکه در حسن برافزونی و بر کاست نه ای من بعشق تو بر افزونم و بر کاست نیم . سوزنی . ◄ (اِ) کم . ناقص . مقابل فزود : هست لایق با چنین اقرار راست آن نصیحت ها و آن کردار کاست . مولوی . دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست کو بدریاها نگردد کم ّ و کاست . مولوی . ببند ای پسر دجله در آب کاست که سودی ندارد چو سیلاب خاست . سعدی (بوستان ). ◄ (ن مف ) کاسته . گمشده . (جهانگیری ). نقصان یافته . ◄ (فعل ) ماضی کاستن . (برهان ) : یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست چه افزود بر کوه و از وی چه کاست . نظامی (اقبالنامه ص ٢٤٧). نانم افزود و آبرویم کاست بی نوائی به از مذلت خواست . سعدی . ◄ (اِ) دروغ باشد که عربان کذب گویند. (برهان ). گاهی افاده ٔ معنی دروغ و کج نیز کند. (آنندراج ).