کاسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاسر. [ س ِ ] (ع ص ) مرد شکننده . (منتهی الارب ). شکننده . (غیاث ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). ج، کُسَّر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قاطع. رجوع به قاطع شود. ◄ دردی است که صاحبش آن عضو را پندارد که میشکند. (شرح نصاب ) (غیاث ) (آنندراج ). یکی از پانزده درد که در عربی نام مخصوص دارند. رجوع به «مکسر» شود. ◄ عقاب .(منتهی الارب ) (فهرست مخزن الادویه ). عقاب کاسر؛ عقابی که وقت فروآمدن پرها را فراهم آورد. (ناظم الاطباء).
کاسر. [ س َ ] (اِ) کاستر. انواع پست ماهوت چون شالکی . (دیوان نظام قاری معروف به شیخ البسه ص ٢٠٣) : هر جامه بود لایق چیزی بدوختن کتان بدرز بخیه و کاسر شلال یافت . نظام قاری (دیوان ص ٥١). نیست جز اطلس و الباغ و میان تو کاسر پادشاهی که بهمسایه گدائی دارد. نظام قاری (دیوان ص ٦٥). ارمک امیری صوفک فقیری اطلس چو شاهی کاسر گدائی . نظام قاری (دیوان ص ١١٠). مجوی از آستر رویی به جامه توخود از کاسر دیبا نیابی . نظام قاری (دیوان ص ١١٠). بکامو یقه ٔ قاقم چنانست که دوزی وصله بر کاسر ز کتان . نظام قاری (دیوان ص ١٢٠). گر چو کرباس پاره ام بکنی روی کاسر بچشم من نه خوش است . نظام قاری (دیوان ص ١٢٥). وجود پنبه بمخفی چو باد در قفس است ولی بکاسر و خفری چو آب در غربال . نظام قاری (دیوان ص ١٢٧). اگر چه هر دو سفیدند کاسر وسالو ازین کنند بدستار، از آن بپاتاوه . ؟