کاسف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاسف . [ ] (اِخ ) دهی از دهستان کوه پایه ٔ بخش بردسکن شهرستان کاشمر، واقع در ٢٥هزارگزی شمال باختری بردسکن . و ١٥هزارگزی شمال شوسه ٔ عمومی بردسکن . کوهستانی و گرمسیر و دارای ٨٤١ تن سکنه است . رودخانه و چشمه دارد. محصول آن غلات و تریاک و بنشن و میوه جات و گردو و شغل اهالی زراعت است . راه مالرو دارد. مزارع روی مر، گاودوس، پس کمر، سلک بالا پائین، روظریف، چاه نی، قزلر، زبر، عنبرستان و شیر برجزء این ده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
کاسف . [ س ِ ] (ع ص ) بدحال : رجل ٌ کاسف البال ؛ مرد بدحال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ ترشروی . عباس : رجل ٌ کاسف الوجه ؛ مرد ترش روی . ◄ غمگین . (مهذب الاسماء). گرفته . رجوع به گرفته شود. ◄ تار. رجوع به تار شود. تاریک . وجه ٌ کاسف ؛ رویی تاریک . (مهذب الاسماء). ◄ بیمناک و سخت بد: یوم کاسف ؛ ای عظیم الهول شدیدالشر. (اقرب الموارد). روز بیمناک و سخت بد. (منتهی الارب ).