کاسه سرنگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاسه سرنگون . [ س َ / س ِ س َ ن ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب )مفلس و نادار. (غیاث ). مفلس و تهیدست و آنکه چنین باشد گویند کاسه اش سرنگون شد. (آنندراج ) : حباب را نبود جز خیال پوچ بسر هواپرستی این کاسه سرنگون پیداست . خان خالص (از آنندراج ). ◄ کنایه از آسمان و مردمان باهمت باشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ).