کاسه لیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاسه لیس . [ س َ / س ِ ] (نف مرکب ) مردم گرسنه و فقیر که آنچه در بن کاسه بماند با انگشت و زبان لیسند. (انجمن آرا) (آنندراج ). پرخور و شکم خواره را گویندو فقیر و گدا را نیز گفته اند. (برهان ) (ناظم الاطباء). لعاس . لحاس . (ربنجنی ). انگل . بشتام . طفیلی . سورچران . سوری . کاسه کجا برم . نیزه باز. اکول : حسد چه میبری ای کاسه لیس بر بسحاق برنج زرد و عسل روزی خداداد است . بسحاق اطعمه . دل برافروزان از آن نور جلی چند باشی کاسه لیس بوعلی . بهاءالدین عاملی . ◄ مردم دون همت و خوش آمدگوی . (برهان ) (ناظم الاطباء).مردم رذل و متملق را گویند. قدح لیس هم آمده . (انجمن آرا) (آنندراج ) : تغاری بشکند ماستی بریزد جهان گردد بکام کاسه لیسان . (از امثال و حکم دهخدا). رو به پیش کاسه لیس ای دیگ لیس توش خداوند و ولینعمت نویس . مولوی . لاف کیشی کاسه لیسی طبل خوار بانگ طبلش رفته اطراف دیار. مولوی .