کاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاس . (اِ) بمعنی کوس باشد که نقاره ٔ بزرگ است . (برهان ) : هم او ریخت در طاس حکمت زلال هم او کوفت بر کاس دولت دوال . امیرخسرو دهلوی . ◄ خوک . (لغت فرس اسدی ). بمعنی خوک نر هم آمده است که جفت خوک باشد . (برهان ). ◄ در عربی کاسه و پیاله را گویند. (برهان ). کأس . رجوع به کأس شود. ◄ (ص ) در اصطلاح بنایان فرورفته، مقابل قوزدار. قوزی . ◄ تیره و به رنگ زاغ . ازرق، کبود: عینک کاس، شیشه ٔ کاس . ◄ نامی از نامهای مردم گیلان، کاس آقا، کاس گل، غالباً به افراد کبودچشم گفته میشود.