کاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شب جم.) واژهای برای بیان آرزوها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شب جم.) واژهای برای بیان آرزوها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاش . (ق ) بمعنی کاشکی بود. (صحاح الفرس ). بمعنی کاشکی است که کلمه ای باشد از اسمای ترجی و تمنی که خواهش و آرزو و حسرت است و در محل طلب چیزی به طریق آرزو گویند و بمعنی افسوس و تأسف هم آمده . (برهان ). لعل و آن کلمه ای است جهت امید و ترس و شک . (منتهی الارب ). ای کاش . کاچ . کاج . خداکند. ان شأاﷲ. چه بهتر بود. چه بهتر باشد. موفق شوید. لیت . بوک . بوکه . بود آیا که : کاش آن بخشم رفته ٔ ما آشتی کنان بازآمدی که دیده ٔ مشتاق بر در است . سعدی . ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی تا مدعی نبودی مجنون مبتلا را. سعدی . کاش بیرون نیامدی سلطان تا ندیدی گدای بازارش . سعدی . کاش آنانکه عیب من جستند رویت ای دلستان بدیدندی . سعدی . کاش آنروز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر. (گلستان ). خلقی ز پی من و تو در گفتارند چون نام من و تو بر زبانها آرند گویند فلانی و فلانی یارند ای کاش چنان بدی که می پندارند. (از صحاح الفرس ). ◄ (اِ) شیشه و آبگینه . (غیاث ) (ناظم الاطباء). به این معنی مفرس کاج است که لفظ هندی باشد بتبدیل جیم فارسی به شین . (غیاث ). و رجوع به کاشی شود.
کاش . (اِ) در کلمه ٔ مرکب «حوائج کاش » اطلاق به گماشته ای میشود که مواظب ذخائر آشپزخانه یا سفره ٔ شاهی است . «دوساسی » به این معنی پی نبرده و حتی آن را در عبارتی از نوشته ٔ مقریزی که در بولاق بچاپ رسیده غلط خوانده و بجای «کاش « »کاس » دانسته و من هم بهیچوجه نتوانستم اصل آن را بدانم و در این باب با آقای «فولرس » مشورت کردم و وی در جواب گفت : «کاش » مصحف کلمه ٔ عربیست مأخوذ از «خواجه » که فارسی است و بصعوبت میتوان بدان پی برد. نیز مقایسه شود با کلمه ٔ «خوشکاشه ». (ذیل قوامیس عرب، تألیف دزی ج ٢ ص ٤٣٥).
کاش . (اِخ ) مخفف کاشان و آن شهری است معروف از عراق . (برهان ). نام شهرولایت کاشان . (ناظم الاطباء). و رجوع به کاشان شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
ایکاش، کاشکی، باشد، الاهی (الهی)، امیدوارم، اگر خدا بخواهد امیداست، بهامیدخدا هرچه باداباد، انشاءالله، علیالله