کاغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاغ . (اِ) آتش باشد که به عربی نار گویند. (برهان ). اسم است از کاغیدن بمعنی ناله و فریاد. شایداین معنی از بیت ذیل مولوی بغلط استنباط شده باشد ودرین بیت بمعنی ناله و فریاد کردن است : آنکه آتشهای عالم ز آتش او کاغ کرد تا فسون میخواند عشق و بر دل او میدمید. (برهان قاطع چ معین حاشیه ٔ لغت کاغ ). ◄ نشخوار حیوانات نشخوارکننده مانند شتر و گوسپند. (از ناظم الاطباء) : چندان بریخت می بزمین ساقی ربیع مستسقیان باغ ازین فیض کرده کاغ . مولوی (از انجمن آرا). ◄ ناله و فریاد. (برهان ) : بتن زو کوس خورده کوه ساکن بتک زو کاغ کرده باد عاجل . ابوالفرج رونی در صفت اسب (از انجمن آرا). عیسی جان تو گرسنه چو زاغ خر او میزند ز کنجد کاغ . سنائی . ◄ بانگ و صدای کلاغ . (برهان ) : جامی از نطق زبان بسته چو نشناسد کس نکت طوطی شکرشکن از کاغ کلاغ . جامی . ◄ صدای جنبانیدن مهره و گلوله باشد در میان طاس و امثال آن . (برهان ). ◄ نام مرغی هم هست سیاه رنگ که بیشتر در آبگیرها میباشد. (برهان ).