کافوربوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کافوربوی . (ص مرکب ) آلوده به بوی کافور. بوی کافور دهنده . کافوربو : سوسن کافوربوی، گلبن گوهرفروش ز می اردی بهشت کرده بهشت برین . منوچهری . اکنون میان ابر و میان سمن ستان کافوربوی باد بهاری بود سفیر. منوچهری . گل کافوربوی مشک نسیم چون بناگوش یار در زر و سیم . نظامی . رجوع به کافوربو شود.