واژه جو

کامران کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

کامران کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیروز کردن . سعادتمند کردن . کامروا کردن . به آرزو رساندن : خسرو مشرق جلال الدین که کرد ذوالجلالش کامران مملکت . خاقانی . گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند گفتا بچشم هر چه تو گویی چنان کنند. حافظ.

معنی کامران کردن | واژه جو