کاهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.) شانه، کتف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (اِ.) شانه، کتف.
(هِ) [ ع. ] (اِفا.) تنبل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاهل . [ هَِ ] (ع اِ) میان دو کتف ستور. (غیاث ). قسمت بالای پشت بدن که گردن بدان پیوندد و آن ثلث بالای ستون فقرات است و در آن شش مهره است . یا میان دو کتف یا پیوندگاه گردن در پشت ... ج، کواهل . (از اقرب الموارد). سر کتف و استخوان برآمده ٔ کرانه ٔ دوش ستور یا عام است یا دوش که سه یک حصه پشت سر است محتوی شش مهره یا مابین دو کتف، یا بن گردن از پشت . ج، کواهل . (منتهی الارب ) : برآوردم زمامش تا بناگوش فروهشتم هویدش تا به کاهل . منوچهری . ◄ (ص ) مرد کهل گردیده یعنی سیاه و سپید موی شده . (منتهی الارب ) (محیطالمحیط). ◄ گشن جوشان تیز شهوت . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) ذوکاهل، کنایه از مرد خشمناک است . (منتهی الارب ). ◄ شدیدالکاهل، بلندجانب صاحب شوکت و قوت . (منتهی الارب ).
کاهل . [ هَِ ] (ص ) تن آسان . تن پرور. تنبل . (یادداشت مؤلف ). سست . (غیاث )[ : چغانیان ] ناحیتی بزرگ است وبسیار کشت و برز و برزیگران کاهل . (حدود العالم ). که اندر جهان سود بی رنج نیست کسی را که کاهل بود گنج نیست . فردوسی . چو کاهل شود مرد هنگام کار از آن پس نیاید چنان روزگار. فردوسی . نگویی مرا کز چه ای روزگار گریزانی از من چو کاهل ز کار. فردوسی . هرگز نشود خسیس وکاهل اندر دو جهان به خیر مشهور. ناصرخسرو. آن نظر بر بخت چشم احول کند کلب را کهدانی و کاهل کند. مولوی . گفت هرچه کاله ٔ سیم و زر است آن برد زان هر سه کو کاهلتر است . مولوی . هرک او عمل نکرد و عنایت امید داشت دانه نکشت کاهل و دخل انتظار کرد. سعدی . ترکیب ها: - کاهلانه . کاهل رو. کاهل شدن . کاهل قدم . کاهل مزاج . کاهل وار. کاهلی . رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
سست، تنبل، تن پرور