کاویدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص م.)<BR>۱- جستجو کردن، کندن.<BR>۲- بحث کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص م.) ۱- جستجو کردن، کندن. ۲- بحث کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاویدن . [ دَ ] (مص ) (از: کاو + یدن پسوند مصدری ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). جستجو کردن . (برهان ).کابیدن . کافتن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : بکاوید کالاش را سربسر که داند که چه یافت زر و گهر. عنصری . اماحقیقت روح گویی چه چیز است و صفت خاص وی چیست ؟ شریعت رخصت نداده است از وی کاویدن . (کیمیای سعادت ). ◄ پیله کردن . سربسر گذاشتن . منازعه . ستیزه کردن . (از یادداشتهای مؤلف ). کسی را بدست و زبان آزار دادن . (برهان ) : اگر با من دگر کاوی خوری ناگه بسر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه . فرالاوی . یک امسال با مرد برنا مکاو بعنوان بیشی و هم باج و ساو. فردوسی . چو نامه بخوانی بیارای ساو مرنجان تن خویش، با بد مکاو. فردوسی . کسی نیز بر اترط کینه جوی نیارست کاویدن از بیم اوی . فردوسی . ◄ انگولک کردن . وررفتن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ حفر کردن . کندن زمین و جز آن را : چون بخت النصر بمرد مغز سر وی بکاویدند پشه ای بدیدند. (تاریخ بلعمی ). غلامی پنج و شش پیاده کرد و گفت : فلان جای بکاوید، کاویدن گرفتند. (تاریخ بیهقی ). رخنه کاوید تا بجهد و فسون خویشتن راز رخنه کرد برون . نظامی . به منقار زمین را بکاوید، دو سکره پدیدآمد، یکی زرین پر کنجد و یکی سیمین پرگلاب . آن مرغ سیر بخورد. (تذکرةالاولیاء). چون کاویدند او را کشته و به خون آغشته دیدند. (مجالس سعدی ). دل من گر بجویمش گنجی است طبع من گر بکاومش کانی است . مسعودسعد. - پوست کاویدن ؛ توی پوست کسی رفتن . پشت سر کسی حرف زدن . در پوستین خلق افتادن : غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
، تفحص کردن، جستجو کردن، کاوش کردن کندن، حفر کردن کندوکاو کردن