کباده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کباده . [ ک َ دَ / دِ ] (اِ) آلتی است آهنین که حلقه هایی مانند زنگ دارد و در زورخانه با آن ورزش کنند. (حاشیه ٔبرهان چ معین ) : به کباده چو بری دست تو ای رشک ملک چون کباده ست به خمیازه کشی کار فلک . میرنجات (از آنندراج ). تیر فلک در هوای آتش طبعت پر بفکنده ست همچو تیر کباده . کمال اسماعیل . سختی رسد زد هر به سستی فتاده را زنجیر آهنی به سر افتد کباده را. ملاطغرا (از آنندراج ). چاک چاک کباده ٔ مردان زور سنگ و مخیرگردان . اوحدی . رجوع به کباده شود.
کباده . [ ک َ دَ / دِ / ک َب ْ با دَ / دِ ] (اِ) کمان نرم بسیار سست را گویند.(برهان ) (ناظم الاطباء). کمان بسیار نرم و بمعنی لیزم که پهلوانان کشند و چله اش از آهن باشد. (غیاث ). کمان بسیار نرم که آن را چندجا چاک زنند تا از زور بیفتد و نهایت نرم گردد اعم از آنکه چله ٔ آن از روده باشد که این در مشق تیراندازی بکار آید و خواه چله ٔ آن از زنجیر باشد که در ورزش کشتی گیران بکار آید و کمان پولاد نیز همین است و از لطائف اللغة معلوم می شود که عربی است لیکن در قاموس و صراح و نهایه و جز آن بدین معنی یافته نشد این قدر هست که کبداء بمعنی کمان سطبر قبضه و کبد بمعنی کمان یعنی قبضه ٔ کمان نوشته اند و در قاموس است که کابده مکابدة کبادا، ای قاساه ومقاساة رنج کشیدن است، پس چون در کشیدن کباده از جهت ورزش تیراندازی و غیره گونه رنجی کشیده میشود اگر مجازاً بدین معنی گفته باشند وجهی است . (آنندراج ).
کباده . [ ک َب ْ با دَ / دِ ] (اِ) آلتی است آهنین که حلقه هایی مانند زنگ دارد و در زورخانه با آن ورزش کنند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). کمان مانندی از آهن که بر وتر آن حلقه های آهنین بسته باشند و ورزشکاران و زورخانه کاران به دستی قبضه و به دست دیگر میانه ٔ وتر آن را گیرند و بر فراز سر از جانبی بجانبی برند نیرومند شدن عضلات را.