کبد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبد. [ ک َ ] (ع مص ) بر جگر کسی زدن . (منتهی الارب ). چیزی بر جگر زدن . (زوزنی ). بر کبد کسی زدن وبقولی اصابت به کبد کسی . (از اقرب الموارد). ◄ آهنگ کسی نمودن . (منتهی الارب ). آهنگ کاری کردن . (از اقرب الموارد). ◄ دشوار گردیدن سرما بر قوم و تنگ کردن آنها را. (منتهی الارب ). تنگ گرفتن سرما بر قومی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
کبد. [ ک َ / ک ِ ] (ع اِ) جگر و گاه مذکر آید. ج، اکباد و کُبود. (منتهی الارب ). ◄ امعائی که برای جدا کردن صفرا درست شده، مؤنث است و فراء گفته مذکر و مؤنث در آن یکسان است . ج، اکباد، کبود. و جمع اخیر کم آمده است . (از اقرب الموارد).
کبد. [ ک ِ ] (ع اِ) رجوع به کَبد شود.