کبریا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبریا. [ ک ِ ] (ع اِمص ) کبریاء. غرور. تکبر. (ناظم الاطباء) : خاقانی گدای به وصل تو کی رسد کز کبریا سلام به سلطان نمی دهد. خاقانی . چون به عزت دل نهادی ترک شروان گوی از آنک کبریای اهل شروان برنتابد هر دلی . خاقانی . ◄ قوت . اقتدار.جلال . عظمت . (ناظم الاطباء). جلال . بزرگی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بزرگ منشی . (ناظم الاطباء) : من خواهمی که چون تو به میدان شتابمی کانجای جای مرتبت و عز و کبریاست . فرخی . نه در جهان جلال چون جلال او نه هیچ کبریا چو کبریای او. منوچهری . صفت و نعت او بنزد خرد همه آلاء و کبریا باشد. مسعودسعد. ای نهان گشته در بزرگی خویش و ز بزرگان به کبریا در پیش . انوری . زین خطر کو خاک را داده ست خاک از کبریا بر سه عنصر تا قیامت می بنازد هر زمان . خاقانی . بلکه تن عرش بالش است مربع تکیه گه جاه کبریای صفاهان . خاقانی . وین هودج کبریای دل را بر کوهه ٔ چرخ اخضر آرم . خاقانی . اگر کبریا بینی از نار شاید ز کبریت هم کبریائی نیابی . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٤٥٢). یک شمه چو ز آن حدیث بشنودیم مستغرق سر کبریا گشتیم . عطار (دیوان چ نفیسی ص ٢١٩). بی مغز بود سر که نهادیم پیش خلق دیگر فروتنی به در کبریا بود. سعدی . ترک ما سوی کس نمی نگرد آه از این کبریا و جاه و جلال . حافظ. آنکه پیشش بنهد تاج تکبر خورشید کبریاییست که در حشمت درویشان است . حافظ. ◄ (اِخ ) خداوندتعالی . (فرهنگ فارسی معین ) : اول به مدح و ثنای کبریا مبدا کردم نام خدا و درود بر مصطفی بیاوردم . (راحةالصدور از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِمص ) عظمت . (ناظم الاطباء). کمال ذات و کمال وجود که تنها خدای تعالی را بدان وصف کنند. (از اقرب الموارد). عظمت و شکوه خداوندی : حد قدم مپرس که هرگز نیامده ست در کوچه ٔ حدوث عماری کبریا. خاقانی . ای تاج کیان کیا لواشیر در عالم کبریات جویم . خاقانی . بشد ز خاطرم اندیشه ٔ می و معشوق برفت از سرم آواز بربط و طنبور که مرد در تتق کبریا نیابد راه مگر که لشکر حرص و هوا کند مقهور. ظهیر فاریابی . چو کرده پیشوایی انبیا را گرفته پیش راه کبریا را. نظامی . مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی . سعدی (بوستان ). گر جمله ٔ کائنات کافر گردند بر دامن کبریاش ننشیند گرد. سعدی . - حرم کبریا ؛ بارگاه جلال .تتق کبریا. سراپرده ٔ عظمت و جلال : سهل شوی بر قدم انبیا اهل شوی در حرم کبریا. نظامی . صاحب ستران همه بانگ بر ایشان زدند کاین حرم کبریاست بار بود تنگ یاب . خاقانی . - خداوند کبریا ؛ صاحب جلال و عظمت . خدای شکوه و بزرگی : ما امت مصطفی و شیعت آلیم خلق خداوند کبریا و جلالیم . ناصرخسرو. شکر و سپاس ونعمت و منت خدای را پروردگار خلق و خداوند کبریا. سعدی . - صف کبریا ؛ صف جلال و عظمت خداوند : پیش و پسی بست صف کبریا پس شعرا آمد و پیش انبیاء. نظامی .