کبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبر. [ ک ِ ب َ ] (ع اِمص ) به زاد برآمدگی . (السامی ) (برهان ). بلند سالی . (برهان ). کلان سالی . پیری . (غیاث اللغات ). مقابل صغر. - کبر سن ؛ کلانی و کلانسالی . پیری . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). سالخوردگی . (فرهنگ رازی ). بلندسالی . فزونی سال . (ناظم الاطباء) : امیرنصر به قضاء حق و کبر سن و قایم به لوازم اطاعت برادر وفا نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٠). به حکم کبر سن به مدارات و مجانبت جانب مماراة و تفاری از وحشت و تجافی از کراهیت او پیش باز رفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٦). - کبر جثه ؛ بزرگی و کلانی جثه .(ناظم الاطباء).
کبر. [ ک ِ ب َ ] (ع مص ) به بزرگی غلبه کردن . (تاج المصادر بیهقی ). در قدر بزرگ شدن . کُبر. کبارة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به کبر و کبارة شود. ◄ بزرگ گردیدن و کلان و تن دار شدن . (منتهی الارب ). ◄ پیر و فرتوت شدن آدمی و جانور در سن . مَکبَر. (اقرب الموارد). رجوع به مکبر شود.
کبر. [ ک َ ] (اِ) گبر. پهلوی است و به پارسی خفتان گویند. (صحاح الفرس ). به زبان پهلوی خفتان جنگ را گویند. (برهان ). جامه ای است که در جنگ پوشند مثل خفتان، و کژاگن نیز گویندش . (اوبهی ). خفتان را گویند. (آنندراج ) : یکی کبر پوشید زال دلیر به جنگ اندرآمد به کردار شیر. فردوسی . ز اسبان جنگی فرود آمدند هشیوار با کبر و خود آمدند. فردوسی . برفتند با نیزه و خود و کبر همی گرد لشکر برآمد چو ابر. فردوسی . بفرمود تا جوشن و خود و کبر ببردند با تیغ پیش هزبر. فردوسی . چو بشنید شد همچو یک پاره ابر بسر برش پولاد و در تنش کبر. فردوسی . و رجوع به گبر شود.