واژه جو

کبودار

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

کبودار. [ ک َ ] (اِ مرکب ) کبوددار. درخت کبوده . رجوع به کبوده شود.

کبودار. [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان دالوند، بخش زاغه شهرستان خرم آباد. سکنه ٩٦ تن . (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).

معنی کبودار | واژه جو