کبکب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبکب . [ ک َ ک َ ] (اِخ )کوهی است به عرفات بجانب پشت امام چون وقوف نماید. (منتهی الارب ). نام کوهی است پشت عرفات و مشرف بر آن .گفته اند این همان کوه سرخی است که هنگام ایستادن درعرفه پشت سر واقع می شود. یاقوت گوید، کبکب دو است : کبکبی در ناحیه ٔ صفراء بحدود بدر مدینه و کبکب دیگر در عرج به بلاد هذیل و بنا بگفته ٔ اصمعی کبکب هذیل همان کوه مشرف بر موقف عرفه است . (از معجم البلدان ).
کبکب . [ ک ِ ک ِ ] (ع اِ) بازیی است . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) تیراندازی در مغاک . کَبکَب .کِبکِبَة. کَبکَبَة. و رجوع به کبکب و کبکبة شود.
کبکب . [ ک َ ک َ ] (ع مص ) تیر در مغاک انداختن . (از اقرب الموارد).