کبیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبیره . [ ک َ رَ ] (ع ص، اِ) کبیرة.گناه بزرگ و مقابلش صغیرة است . (از اقرب الموارد). خطای عظیم . گناه و اثم . (ناظم الاطباء). ج، کبیرات و کبائر. (اقرب الموارد) : چون یکی از دنیا برفتی از یاران وی بر کبیره ما گواهی می دادیم که وی از اهل آتش است . (کشف الاسرار از فرهنگ فارسی معین ). اقرار کرده بر گنه خود به سِرّ و جهر نی شرم از صغیره و نه از کبیره ننگ . سوزنی . به یک صغیره مرارهنمای شیطان بود به صد کبیره کنون رهنمای شیطانم . سوزنی . رجوع به کبیرة شود. - گناه (معصیت ) کبیره ؛ گناه بزرگ چون قتل و زنا. ج، کبائر (کبایر). (فرهنگ فارسی معین ). ◄ گران . ◄ دشوار. (ترجمان علامه جرجانی ص ٨١).