کرا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرا کردن . [ ک ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کرایه کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ ارزش داشتن . نفع داشتن . سود داشتن . سودمند بودن . ارزیدن . سزاوار بودن . لایق بودن . (یادداشت مؤلف ) : اگر بفرمایی نزدیک وی روم و پنبه از گوش وی بیرون کنم . گفت : کرا نکند خود سزای خود بیند. (تاریخ بیهقی ). بوسهل را طاقت برسید و گفت خداوند راکرا کند که با چنین سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد بفرمان امیرالمؤمنین چنین گفتن . (تاریخ بیهقی ). باکالنجار و دیگران پیغام گزاردند که ایشان بندگانند فرمانبردار و راهها تنگ است کرا نکند که رکاب عالی برتر خرامد. (تاریخ بیهقی ). از حق تعالی بدو [ ابراهیم خلیل ] عتاب آمد که کسی را که من هفتاد سال بپروردم ترا کرا نکند که گرده ای فرا وی دهی . (کشف المحجوب ). بیش از این ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش کردمی ظاهر ز غیبت گر مرا کردی کرا. ناصرخسرو. پیش از من و تو بیازمودند بسی دنیا نکند کرای آزار کسی . خیام . گر هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش هم رایت رایستی هم خانه ٔ خانستی . سنایی . پیر گفت هرچه دون حق کرا سخن نکند. (اسرار التوحید ص ١٨٢). اما جواب چنین سخن اگرچه کرا نکند که دروغ و بهتان این حوالت همه عقلا و فضلا را معلوم است اما... (کتاب النقض ص ٥٦٤). نه از بزرگی تو زآنکه در معایب تو چه جای هجو که اندیشه هم کرا نکند. انوری . ز بهر چندین عنا کرا نکند که می نیرزد این مرده خود بدین شیون . جمال الدین عبدالرزاق . خدای داند اگرآن بها به نیم سخن کرا کند دگر آن خود هزار دینارست . خاقانی . اکنون بیا تا ببینم که چه چیز پیش نهاده است و ترا کرا میکند که چندین دست افزار در آن ببازی . (کتاب المعارف ). باری عروسی بگزین که کرا کند جفای او شنودن . (کتاب المعارف ). اگرچه گوهر نظمم کرای آن نکند که من نثار کنم بر جناب حضرت شاه . ابن یمین . کرای آن کند الحق که چون ابن یمین سازم یکایک را وطن در دل نه تنها دل که در جان هم . ابن یمین . به مراثی و هجا نیز کرا می نکند بر دل افشاندن از فکرت باریک قبس . ابن یمین . مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کرا می کند تماشائی . حافظ. و رجوع به کری کردن وکرایه کردن شود.