کراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کراز. [ ک ُ ] (ع اِ) شیشه و کوزه ٔ سرتنگ . ج، کِرزان . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شیشه و گفته اند کوزه ٔ سرتنگ . ابن درید گوید آن را به کار برند ونمی دانم عربی است یا عجمی . ج، کِرزان . (از اقرب الموارد). ◄ ظرف سفالین بی دسته . ج، کِرزان . (ناظم الاطباء). رجوع به کراز متداول در فارسی شود.
کراز. [ ک ُ ] (اِ) کوزه ٔ آب سرتنگ باشد که مسافران با خود دارند و آن را تنگ نیز می گویند. (برهان ) (آنندراج ). تنگ و کوزه ٔ آب سرتنگ . (ناظم الاطباء) : با نعمتی تمام به درگاهت آمدم امروز با کرازی و چوبی همی روم . فاخری (از فرهنگ نظام ). رجوع به کراز معمول در تداول تازی شود. ◄ حوصله که چینه دان مرغ باشد. (از برهان ) (از ناظم الاطباء). ژاغر.
کراز. [ ک َرْ را] (ع اِ) قچقار که خرجینه ٔ شبان بردارد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کبشی که خرجین شبان می برد و آن گوسپند بی شاخ است لان الاقرن یشتغل بالنطاح و گفته اند، کراز گوسپندی است که چوپان زنگی بر گردنش آویزد و دیگران از او پیروی کنند. (از اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) نام پدر سلیمان محدث است . (منتهی الارب ).