کراش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کراش . [ک َ ] (اِ) پریشانی . (از برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آشفتگی . سرگردانی . (ناظم الاطباء) : تو در میان دلی دل میان زلف تو در کراش خود مخوه و زلف خود به شانه مزن . سوزنی . ◄ نام مرغی است سبزرنگ به سرخی آمیخته . (برهان ). کراس . کراک . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به کراس و کراک شود.
کراش . [ ک ُرْ را ] (ع اِ) جانورکی است . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
کراش . [ ک َ ] (اِخ ) نام قریه ای است به لارستان فارس که دیزی گوشت پزی آن بخوبی معروف است و جراش معرب آن است . (آنندراج ).