کراع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کراع . [ ک ُ ] (ع اِ) پاچه . پایچه . (مهذب الاسماء). پایچه ٔ گوسفند و گاو که باریک جای ساق است و آن بمنزله ٔ وظیف است مر اسب و شتر را مؤنث آید. ج، اَکرُع، اَکارِع . منه المثل : اعطی العبد کراعاً فطلب ذراعاً لان الذراع فی الید و هو افضل من الکراع فی الرجل . (منتهی الارب ). کراع در گاو وگوسفند بمنزله ٔ خردگاه ساق و ذراع است در اسب و آن جای باریک ساق است . مذکر و مؤنث آید و گفته اند کراع در دواب به آنچه پائین از کعب است اطلاق شود. (از اقرب الموارد). ◄ در انسان پایچه یعنی آنچه پائین تر از زانو است . (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). ج، اَکرُع . جج، اَکارِع، کِرعان . (از اقرب الموارد). ◄ پشته ٔ دراز بیرون برآمده از زمین سنگلاخ سوخته . ج، کِرعان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). پشته ٔ سنگلاخ . (مهذب الاسماء). ◄ کرانه ٔ هر چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گروهی از اسبان، اسم است آن را. (از منتهی الارب ). گویند احبس الکراع فی سبیل اﷲ و گویند کراع الخیل و البغال و الحمیر. (از اقرب الموارد) : و مالهای ایشان و خزاین این مزدک و کراع و اتباع جمع آورد... و هر مال و کراع و ملک کی آن را خداوندی پدید نبودی بر درویشان و.... بخش کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ٩١).
کراع . [ ] (اِخ ) یکی از عالمان لغت بود. ابن خلدون در ذیل دانش لغت می نویسد: و کراع یکی از پیشوایان لغت را کتابی است به نام المنجد. (از ترجمه ٔ مقدمه ٔ ابن خلدون ج ٢).
کراع . [ ک َرْ را ] (ع ص ) آنکه دوست دارد فرومایگان را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه شتران خود را آب باران خوراند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آنکه مال خود را از باران سیراب کند. (از اقرب الموارد).