کرش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرش . [ ک َ ] (اِ) چرک و ریم اندام . (ناظم الاطباء) (برهان ). رجوع به کرس، کرسه و کرسنه شود. ◄ سبوسه در پوست اندام . (ناظم الاطباء).
کرش . [ ک َ / ک َ رَ ] (اِ) کرشه . (جهانگیری ) (آنندراج ). فریب . خدعه . (از ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ). مکر. (فرهنگ فارسی معین ) : ایلچی هیبت حسود ترا دید بر اسب عمر و گفتش تش هرکه با دولت تو کرده کرش کرده در گردنش زمانه کرش . پوربهای جامی (از فرهنگ فارسی معین از جهانگیری ). ◄ چاپلوسی . (ناظم الاطباء). ◄ فروتنی . افتادگی . (ناظم الاطباء) (برهان ). فروتنی از روی تزویر. (آنندراج ). فروتنی کردن بود از روی فریب . (فرهنگ جهانگیری ).رجوع به کرشه، کرشیدن، کرسیدن، کرس و کریس شود.
کرش . [ ک ُ رُ ] (اِ) ریسمانی را گویند که از موی بافته باشند. (برهان ) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) : هرکه با دولت تو کرده کرش کرده در گردنش زمانه کرش . پوربهای جامی (از آنندراج ).