کرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرف . [ ک ِ ] (ع اِ) دلو از پوست واحد. (از اقرب الموارد).
کرف . [ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سنخواست بخش اسفراین شهرستان بجنورد. جلگه و معتدل است و ١١١٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
کرف . [ ک َ / ک ُ ] (اِ) سوادی باشد که زرگران به کار برند. (برهان ) (آنندراج ). قیرباشد و گروهی گویند سیم و مس سوخته باشد که به سوادکنند. (فرهنگ اسدی ). گمان می کنم کرف همان چیزی است که فعلاً نیز در آذربایجان و اصفهان ظروف نقره را بدان به سیاهی منقش کنند. (یادداشت مؤلف ) : پیری مرا به زرگری افکند ای شگفت بی گاه و دود زردم و همواره سرف سرف زرگر فرونشاند کرف سیه به سیم من باز برنشاندم سیم سره به کرف . کسائی . ◄ بمعنی قیر هم آمده است و آن صمغی باشد. (برهان ) (آنندراج ).