کره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کره . [ ک َرْ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چرام بخش کهکیلویه ٔ بهبهان . دشت و گرمسیر است و ١٢٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
کره . [ ک ُرْ رَ / رِ ] (اِ) چون مطلق گویند مراد بچه ٔ اسب باشد. مَهر. (یادداشت مؤلف ). ◄ بچه ٔ اسب و ستور و خرالاغ را گویند. (برهان ). بچه ٔ اسب و خر و اشتر. (آنندراج ). بچه ٔ ستور مانند اسب و خر و شتر تا یک سال و یا دو سال . (ناظم الاطباء). بچه ٔ اسب که هنوز زین ننهاده اند. بچه ٔ اسب و دیگر ستور. (یادداشت مؤلف ) : بسودی همی کره را چشم و یال که همتا بد او با سکندر بسال . فردوسی . بدو گفت قیصرکه تاریک جای بدو اندرون چون رود چارپای چنین پاسخ آورد یزدان پرست کز آن راه بر کره باید نشست . فردوسی . کمند کیانی همی داد خم که آن کره را بازگیرد ز رم . فردوسی . فضل تو رایض موفق بود نیکنامی چو کره ٔ توسن . فرخی . رایضان کرگان بزین آرند گرچه توسن بوند و مردافکن . فرخی . هر کره کاندر کمند شست بازی درفکند گشت نامش بر سرین و شانه و رویش نگار. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٧٧). کره ای را که کسی نرم نکرده ست متاز بجوانی و بزور وهنر خویش مناز نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست لنج پر باد مکن بیش و کتف برمفراز. لبیبی . که خود زود بندازد این شوم کره شبانگاه در چاه هفتاد بازش . ناصرخسرو. ای گشته به مال و زور تن غره تازنده چو اسب شرزه و کره . ناصرخسرو. پند بپذیر و چو کره ٔ رمکی سخت مرم جاهل از پند حکیمان رمد و کره زشیب . ناصرخسرو. کره تا در سرای بومره است تا بصد سال همچنان کره است . سنائی . با این همه کره ٔ جهانی جز در رمه ٔ جهان چه باشی . خاقانی . چون دل از دست بدرشد مثل کره ٔ توسن نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش . سعدی . تو بر کره ٔ توسنی بدگهر نگر تا نپیچد ز حکم تو سر. سعدی (بوستان ). نشاید آدمی چون کره ٔ خر چو سیر آمد نگردد گرد مادر. سعدی . - ستاغ کره ؛ کره اسب زین ناکرده .(از برهان ذیل ستاغ ) : من با تو رام باشم همواره تو چون ستاغ کره جهی از من . خفاف . - کره ٔ توسن ؛ هَیدَخ . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). اسب تند وتیز و جهنده . (برهان ذیل هیدخ ) : تو هیدخی و همی نهی [ ظ: نهم ] زین بر کره ٔ توسن تجاره . منجیک . رجوع به هیدخ شود. - کره خر ؛ خر کره . بیسراک . بچه ٔ خر. حُزاقی ّ. عَیر. (یادداشت مؤلف ). - ◄ طفل نافهم . (لغت محلی شوشتر). - کره ٔ دریائی ؛ در افسانه ها اسبی است که به شب از دریا بیرون می آید و بروز به دریا فرومی شود. (یادداشت مؤلف ). - کره ٔ دیرتاز ؛ کنایه ازروزگار و فلک است : مده پند و خاموش یک چند روزی یله کن بدین کره ٔ دیرتازش . ناصرخسرو. - کره کردن ؛ زادن . افزودن . فزون یافتن . زیاده شدن . - کره ٔ ناگشاد ؛ بمعنی بچه ٔ اسب که هنوز بر آن سواری نکرده باشند. (آنندراج ). ◄ مبلغی مانده در قمار که قابل قسمت میان حریفان نیست . مبلغی کمتر از واحدی که برای برد و باخت معین شده است در قمار. در اصطلاح قماربازان گویند: کره با بانک است . (یادداشت مؤلف ). - کره کردن ؛ افزودن . فزونی یافتن . ◄ تازیانه . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). لفظ مشترک است در هندی . - کره ٔ خاردار ؛ نوعی تازیانه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : تنم بی تو ازسیر گلشن فگار است مرا شاخ گل کره ٔ خاردار است . ملا مفید بلخی (از آنندراج ). ◄ تنگ و کمربند ستور که بدان زین و پالان و جز آن را بندند. (ناظم الاطباء). ◄ نباتی است در خراسان به بلندی دو وجب با مزه ٔ تلخ که خشک آن را مردم خراسان بهترین رشوه و کود برای زراعت شمارند. (یادداشت مؤلف ).
کره . [ ک ِرْ رَ / رِ ] (اِصوت ) در لهجه ٔ مردم قزوین، آواز کشیده شدن پای روی زمین . (یادداشت لغتنامه ). کِرّ. ◄ خنده ٔ بلند و ممتد. رجوع به کره زدن و کروکر خندیدن شود. - کره زدن ؛ خندیدن به آواز و ممتد.