واژه جو

کریه روی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

کریه روی . [ ک َ ] (ص مرکب ) کریه المنظر. کریه منظر. زشت . ناخوش دیدار. بدگِل : گوریست سیاه رنگ دهلیزم خوکیست کریه روی دربانم . مسعودسعد. رجوع به کریه منظر شود.

معنی کریه روی | واژه جو