کز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کِ) (اِ.)<BR>۱- تنگی چیزی.<BR>۲- (عا.) انسان یا جانوری که به کنجی خزیده و در خود فرو رفته باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کِ) (اِ.) ۱- تنگی چیزی. ۲- (عا.) انسان یا جانوری که به کنجی خزیده و در خود فرو رفته باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کز. [ ک َ/ ک ِ ] (حرف ربط + حرف اضافه ٔ) (از: ک، مخفف که، + ز، مخفف از. که از باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). به معنی که از. (ناظم الاطباء) : جعدی سیاه دارد کز گشنی پنهان شود بدو درسرخاره . رودکی . به حق آن روی خوب بسان منقار باز به حق آن روی خوب کزو گرفتی براز. رودکی . کنون همانم و خانه همان و شهر همان مرا نگویی کز چه شده ست شادی سوک . رودکی . پریچهره فرزند دارد یکی کز او شوختر کم بود کودکی . بوشکور. من آنگاه سوگند این سان خورم کز این شهر من رخت برتر برم . بوشکور. سوگند خورم به هرچه دارم ملکا کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا. ابوالمؤید. کیست کز وصل تو ندارد سود کیست کش فرقت تو نگزاید. دقیقی . مکن ای روی نکو زشتی با عاشق خویش کز نکورویان زشتی نبود فرزاما. دقیقی . و ایشان با همه ٔ کافران کز گرد ایشان است حرب کنند و بهتر آیند. (حدود العالم ). جز این داشتم اومید و جز این داشتم الجخت ندانستم کز دور گواژه زندم بخت . کسائی . سزد که پروین بارد دو چشم من شب و روز کنون کزین دو شب من شعاع برزد پرو. کسائی (زندگی، اندیشه و شعر او ص ١١١). بدو گفت کز من بگوی این پیام که ای شاه بینادل نیک نام . فردوسی . بدیشان چنین گفت کز بخت بد همی هر زمان بر سرم بد رسد. فردوسی . سوگند خورم کز تو برد حورا خوبی خوبیت عیان است چرا باید سوگند. عماره . وصال تو تا باشدم میهمانی سزدکز تو یابم سه بوسه نهاری . خفاف . مگرکه نار کفیده است چشم دشمن تو کز او مدام پریشان شده ست دانه ٔ نار. فرخی . طاعت تو چون نماز است و هر آنکس کز نماز سربتابد بی شک او را کرد باید سنگسار. فرخی . کز او بتکده گشت هامون چو کف به آتش همه سوخته شد چو خف . عنصری . براند خسرو مشرق بسوی بیلارام بدان حصاری کز برج او خجل ثهلان . عنصری . بانگ صلوات خلق از دور پدید آید کز دور پدید آید از پیل تو عماری . منوچهری . زین دادگری باشی وزین حق بشناسی کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی . منوچهری . کسی کز خدمتت دوری کند هیچ بر او دشمن شود گردون گردا. عسجدی . حیدر کز او رسید و زفخر او از قیروان به چین خبر خیبر. ناصرخسرو. آن خط کز آن قلم آید آن را لجینی خوانند. یعنی خط سیمین . (نوروزنامه ). کجا آن شیر کز شمشیرگیری چومستان کرد با ما شیرگیری . نظامی . دورنگر کز سر نامردمی برحذر است آدمی از آدمی . نظامی . جور نگر کز جهت خاکیان جغد نشانم بدل ماکیان . نظامی . در حدیث آمده ست کز دل دوست به دل دوست رهگذر باشد. تاج الدین آبی . گفت با لیلی خلیفه کاین تویی کز تو مجنون شد پریشان و غوی . مولوی . باز آی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری . سعدی . دانمت آستین چرا پیش جمال می بری رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری . سعدی . این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند. حافظ. گرچه با دلق ملمع می گلگون عیب است مکنم عیب کزو رنگ ریا می شویم . حافظ. چل سال بیش رفت که من لاف میزنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم . حافظ. کز درآمد بقچه را زد دورباش گفت ای خسقی ز والا دور باش . نظام قاری . ◄ مخفف آنکه از.(یادداشت مؤلف ) : روی از خدا بهر چه کنی شرک خالص است توحید محض کز همه رو در خدا کنی . سعدی . ◄ (حرف ربط مرکب ) بمحض اینکه . همین که .آنگاه که . (یادداشت مؤلف ) : شماساس کز پیش جیحون برفت سوی سیستان روی بنهاد تفت . فردوسی . از دل و پشت مبارز برگشاید صد تراک کز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ . عسجدی .
کز. [ ک َ ] (اِ) نوعی از ابریشم کم قیمت که قز معرب آن است . (آنندراج ). ابریشم خام . (ناظم الاطباء). ابریشم کم بها. کژ. کج . قز. (فرهنگ فارسی معین ). معرب قز و آن نوعی از ابریشم است . (فهرست مخزن الادویه ).
کز. [ ک َ / ک َ زَ ] (اِخ ) نام ولایتی است از هندوستان . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).