کسایی | دیوان اشعار | اعضای معشوق
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قامت چون سرو روانش نگر آخته، آن موی میانش نگر زلف و رخش دیدی و اکنون بیا آن لب شیرین و زبانش نگر کشی آن چشم سیاهش ببین خوشی آن تنگ دهانش نگر برد به یک ضربه دل و جان من آن ندب و داو گرانش نگر