واژه جو

کسایی | دیوان اشعار | جامه و کفن

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

ای عمر خویش کرده به بیهودگی یله خشنود بندگان و خداوند با گله ای خویشتن به جامه نیکو فریفته وندر زیان همیشه تو را بانگ و مشغله زان جامه یاد کن که بپوشی به روز مرگ کاو را نه بادبان و نه گوی و انگله

معنی کسایی | دیوان اشعار | جامه و کفن | واژه جو