واژه جو

کسایی | دیوان اشعار | عبرت

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

ای برکشیده منظره و کاخ تا سهیل برده به برج گاو سر برج و کنگره از پنجره تمام نگاه کن به بوستان کان خانه مقام تو را نیست پنجره باز شکار جوی هزیمت شد از شکار از کبر ننگرد به سوی کپک و کودره

معنی کسایی | دیوان اشعار | عبرت | واژه جو