کسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کسر. [ ک َ / ک ِ ] (ع اِ) پاره ٔ اندام یا اندام تام و وافر یا نیمه ٔ استخوان مع گوشت یا استخوان کم گوشت . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ جانب و کرانه ٔ متصل به زمین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جانب خانه . (اقرب الموارد). ◄ پاره ٔ پایین خیمه یا پاره ٔ فرودین خیمه که بر زمین نوردیده باشد. (منتهی الارب ). جزء پایین خیمه و آن جزء ازپایین خیمه که بر زمین نوردیده باشد. (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). یقال ارفع کسر الخباء. (اقرب الموارد). ◄ کرانه و ناحیه . ج، اکسار و کسور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - کِسر الصحراء ؛ هردو جانب دشت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ استخوان بازو نزدیک آرنج و آن را کسر قبیح هم گویند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). استخوان ساعد نزدیک مرفق کقوله ولو کنت کسرا کنت کسر قبیح . (از اقرب الموارد). کسر قبیح ؛ استخوان بازو نزدیک آرنج . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کسر. [ ک ِ س َ ] (ع اِ) ج ِ کِسرَة. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
کسر. [ ک َ ] (ع مص ) شکستن چیزی را. ◄ فروخوابانیدن چشم را. ◄ کم تیمارداری کردن شتران را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ پر فراهم آوردن مرغ وقت فرود آمدن، منه : عقاب کاسر. (از منتهی الارب ). فراهم آوردن مرغ بالها را و جمع کردن پرهای خود را و اراده ٔ فرود آمدن کردن و قیل : کسر الطائر جناحیه کسراً، در وقتی گویند که بالها را جهت فرود آمدن بهم منضم کند و چون جناحین را ذکر نکنند گویند کسر الطائر کسوراً. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ دوتا کردن وساده را و تکیه نمودن بر آن . ◄ یکان یکان فروختن کالا را. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ فرار دادن گروه را و شکست بر آنها وارد آمدن . (از ناظم الاطباء). هزیمت کردن سپاه را. (از اقرب الموارد). ◄ کسره دادن و به کسر خواندن [ کلمه را ] . (از ناظم الاطباء). الحاق کردن کسره را به حرف . (از اقرب الموارد). ◄ بازگشتن از مراد و مقصود. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). گویند کسرت الرجل عن مراده ؛ ای صرفته عنه . (ناظم الاطباء). ◄ نقض کردن و مخالفت کردن وصیت شخصی را، کسر فلان الوصیة. ◄ کسرالشعر؛ لم یقم وزنه . (از اقرب الموارد).